تبليغاتX
S ilence


S ilence

زندگی شاید همین باشد

 

شدم مسافر ویرانه های رویا من  
بیا و لحظه رفتن  وداع  کن  با  من


 ببین  تمامی اسباب غم مهیا شد  
غروب ؛ لحظه رفتن ؛ وداع ؛ دریا ؛ من


تمام مستی عاشق به شوق دیدارست
چقدر دورم از این آیه های زیبا من


تو که بهانه رویش  برای  گلهایی   
چه بی بهانه کشیدی ز قلب من دامن


غریب وخسته وبی آشیان وتنهاعشق
غریب و خسته و بی آشیان و تنها من


شکسته آینه جان من نمی دانم  
چگونه جمع کنم تکه تکه خود را من


هنوز مانده ام و مات رفتنم اما     
نیامدی که بگویم تو هم بیا با من

***

***

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 16:45 توسط سکوت| |

 

هوا بس ناجوانمردانه سرد است.....آی

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی.در را بگشای

منم من میهمان هر شبت.لولی وش مغموم

منم من.سنگ تیپاخورده رنجور

منم .دشنام پست آفرینش.نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم.همان بی رنگ بی رنگم

بیا بگشای در.بگشای.دلتنگم ...

***

***

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 11:26 توسط سکوت| |

 

***

دلم گرفته است

 به ایوان می روم وانگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریک اند

چراغ های رابطه تاریک اند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست

...

دلم گرفته است ...!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 4:17 توسط سکوت| |

 

 

***

گفتی برو گفتم به چشم
این بود کلام آخرین
گفتی خدا حافظ تو
گفتم همین؟ گفتی همین!
گریه نکردم پیش تو با اینکه پر پر میزدم
با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم
بازی عشق تو رو جانانه باختم
مثل بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درویش
نفسم بود که به تو شاهانه باختم


لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود
برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود
من مات مات از بازی شطرنج عشق میامدم
شاه مهره دل رفته بود
من لاف بردن میزدم
من لاف بردن میزدم

قلعه دل، اسب غرور، لشکر تار و مار عشق
دادم با ناز رخ تو این همه یادگار عشق
گفتم ببر هرچی که هست
رغیب جلد چیره دست
گفتی تو مغروری هنوز
با فتح این همه شکست
با فتح این همه شکست
بازی عشق تو رو جانانه باختم
مثل بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درویش
نفسم بود که به تو شاهانه باختم


گفتی برو گفتم به چشم
این بود کلام آخرین
گفتی خدا حافظ تو
گفتم همین؟ گفتی همین!
گریه نکردم پیش تو با اینکه پر پر میزدم
با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم
بازی عشق تو رو جانانه باختم
مثل بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درویش
نفسم بود که به تو شاهانه باختم

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 15:2 توسط سکوت| |

 

- او به آقای لوسین گفته است: «آقای لوسین، من با یک دستمال مخصوص کتابهای شما رو صفحه به صفحه می شورم. کتاب هاتون رو از شر همه کلمه هایی که اون ها رو پر کرده، خلاص می کنم.» این بار آقای لوسین نخندید. آقای لوسین مرد احمقی نیست. او خوب می داند که چنین دستمالی وجود ندارد. برای پاک کردن کتابها کافی است آن ها را باز نکنیم. آدم ها هم همینطور: برای محو کردنشان کافی است هرگز با آن ها صحبت نکنیم.

- یک کلکسیونر و یک حسود فرق زیادی با هم ندارند، هر دو در هراس از دست دادن یک قطعه اند.

- هیچ کس لوله کش نیست، حتی لوله کش. هیچ کس آن چیزی نیست که برای پول درآوردن انجام می دهد.

- بالای کوه چیزی بیشتر یا کمتر از پایین کوه نیست. در حقیقت ما با خودمان جابجا می شویم. ما در درون خودمان جابجا می شویم. در آن سر دنیا و آن سر حیاط به یک اندازه شگقتی وجود دارد.

- دور و بر بچه ها دو دسته آدم وجود دارند. آدم هایی که از آنها مراقبت می کنند و آدم هایی که نمی توانند آن ها را تحمل کنند.

- در این دنیا همه چیز طبیعیه. یا اگه ترجیح می دین: همه چیز معجزه است.

- بعضی آدم ها شما را از خودتان رها می کنند. به قدر دیدن یک درخت گیلاس پرشکوفه یا بچه گربه ای که دنبال دمش می دود، این کار را طبیعی انجام می دهند. حرفه اصلی این آدم ها حضور داشتن است. کار دیگر را برای ظاهرسازی انجام می دهند، بالاخره باید کاری انجام دهند چرا که کسی به خاطر حضورشان و به خاطر مهملاتی که در کوچه و خیابان می گویند و یا آوازی که زمزمه می کنند، به آن ها حقوق نمی دهد.


گزیده ی کتاب (بوبن، کریسنیان/ همه گرفتارند/ صدقی، نگار/ ماه ریز ، 1381)

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 23:7 توسط سکوت| |

 

 

        ***

مگر چشمان ساقي بشكند امشب خمارم را ...

مگر شويد شراب لطف او از دل غبارم را ...

بهشت عشق من در برگ ريز يادها گم شد ...

مگر از جام مي گيرم سراغ چشم يارم را ...

به گوشش بانگ شعر و اشك من نا آشنا آمد ...

به گوش سنگ مي خواندم سرود آبشارم را ! ...

به جام روزگارانش شراب عيش و عشرت باد ...

كه من با ياد او از ياد بردم روزگارم را ...

پس از عمري ، هنوز اي جان ، به ياري زنده مي دارد ...

نسيم اشتياق من ، چراغ انتظارم را ...

خزان زندگي از پشت باغ جان من برگشت ...

كه ديد از چشم در لبخند شيرين بهارم را ...

من از لبخند او آموختم درسي ، كه نسپارم ...

به دست نا اميديها دل اميدوارم را ...

هنوز از برگ و بار عمر من يك غنچه نشكفته است ...

كه من در پاي او ميريزم اكنون برگ و بارم را ... !

...   

                                                                                               

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 22:9 توسط سکوت| |

 

حصار کشيده بدور خويشي بودم غريب

خلوت گزيده مردي استوار، محکم

ريشه در خاکي به وسعت هر چه غربت

 

تو آمدي

 

کهنه سازي داشتم کوک

زير اندازي سبز، استکاني چاي

دنيايي به شکوه قاب خالي اين پنجره

نا رضايي بودم رضا

 

تو نشستي

 

نفس بريده دلداده اي شدم ملول

قفس شکسته پرنده اي همه جانم صدا

تب کرده عاشقي هراسان

 

تو رفتي

 

خشکيده برگ لاجوني شدم به دست باد سپرده

در گيج ترين هياهوي زندگي

تنها مانده غريبي خسته ، شکسته

در ازدحام اينهمه آدم

در ماتم مکرر اين کوچه ، اين پنجره ، اين ديوار

نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 2:23 توسط سکوت| |

 

هیچ گاه تنهاییت را فریاد مکن ...
انسان تنها چونان لاشه ای متعفن و بدبوست که تنها و تنها کرکسان شوم برای بلع پاره پاره ی غرور و احساسش تنهایی و سکوت او را رو مشوش می کنند ...

پر پرواز تو یاد خداست ، بال بگشا و اوج بگیر ...

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 2:33 توسط سکوت| |

 

يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.
زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
گيس شون قد كمون رنگ شبق
از كمون بلن ترك
از شبق مشكي ترك.
روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.
 
از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج شبگير مي اومد...
 
« - پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پر بسه شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟ »
 
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا
                   ***
« - پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟
 
شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-
 
پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين:
اسب سفيد نقره نل
يال و دمش رنگ عسل،
مركب صرصر تك من!
آهوي آهن رگ من!
 
گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!
امشب تو شهر چراغونه
خونه ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبك مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه خندون مي ريزن
نقل بيابون مي ريزن
هاي مي كشن
هوي مي كشن:
« - شهر جاي ما شد!
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره » ...
                    ***
پريا!
ديگه توک  روز شيكسه
دراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.
آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزد ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره مي شن
ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، كوير و نمكزار مي بينن
 
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمي دونين پريا!]
در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر كي كه غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا كينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: گرگرگر!
تو قلب شب كه بد گله
آتيش بازي چه خوشگله!
 
آتيش! آتيش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
 
الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن
به جائي كه شنگولش كنن
سكه يه پولش كنن:
دست همو بچسبن
دور ياور برقصن
« حمومك مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
« قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
 
پريا! بسه ديگه هاي هاي تون
گريه تاون، واي واي تون! » ...
 
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا ...
                     ***
« - پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي!
شباي چله كوچيك كه زير كرسي، چيك و چيك
تخمه ميشكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف
قصه سبز پري زرد پري
قصه سنگ صبور، بز روي بون
قصه دختر شاه پريون، -
شما ئين اون پريا!
اومدين دنياي ما
حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه خاموش مي خورين
 كه دنيامون خال خاليه، غصه و رنج خاليه؟
 
دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسته نبود.
 
دنياي ما عيونه
هر كي مي خواد بدونه:
 
دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره
هر كي باهاش كار داره
دلش خبردار داره!
 
دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
 
دنياي ما - هي هي هي !
عقب آتيش - لي لي لي !
آتيش مي خواي بالا ترك
تا كف پات ترك ترك ...
 
دنياي ما همينه
بخواي نخواهي اينه!
 
خوب، پرياي قصه!
مرغاي شيكسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائي و قليون تون نبود؟
كي بتونه گفت كه بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما
قلعه قصه تونو ول بكنين، كارتونو مشكل بكنين؟ »
 
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
                        ***
دس زدم به شونه شون
كه كنم روونه شون -
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،
[ ميوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس
[ شدن، ستاره نحس شدن ...
 
وقتي ديدن ستاره
يه من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -
يكيش تنگ شراب شد
يكيش درياي آب شد
يكيش كوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
 
شرابه رو سر كشيدم
پاشنه رو ور كشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي كوه رسيدم
اون ور كوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:
 
« - دلنگ دلنگ، شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب كرد
كلي برنج تو آب كرد.
خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين
ما ظلمو نفله كرديم
از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.
از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم
ها جستيم و واجستيم
تو حوض نقره جستيم
سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم ... »
                 ***
بالا رفتيم دوغ بود
قصه بي بيم دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ما راست بود:
 
قصه ما به سر رسيد
کلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين!

                                                                                                             ( احمد شاملو )

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 0:34 توسط سکوت|

 

جهان، آلوده ی خواب است

فرو بسته است وحشت در به روي هر تپش، هر بانگ

چنان كه من به روي خويش

در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست

و ديوارش فرو مي خواندم در گوش:

ميان اين همه انگار

چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست!
 
شب از وحشت گرانبار است

جهان آلودة خواب است و من در وهم خود بيدار:

چه ديگر طرح مي ريزد فريب زيست

در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است؟

 

نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 20:32 توسط سکوت|

 

سكوت صداي گام هايم را باز پس مي دهد.

با شب خلوت بخانه مي روم.

گله اي كوچك از سگ ها بر لاشة سياه خيابان مي دوند.

خلوت شب آن ها را دنبال مي كند,

و سكوت نجواي گام هاشان را مي شويد.


من او را بجاي همه بر مي گزينم,

و او مي داند كه من راست مي گويم.

 
او همه را بجاي من بر مي گزيند,

و من مي دانم كه همه دروغ مي گويند.

چه مي ترسد از راستي و دوست داشته شدن, سنگدل برگزينندة دروغ ها.

صداي گام هاي سكوت را مي شنوم.

خلوت ها از باهمي سگ ها به دروغ و درندگي ـ بهترند.


سكوت گريه كرد ديشب.

سكوت بخانه ام آمد,

سكوت سرزنشم داد,

و سكوت ساكت ماند سرانجام.

 

چشمانم را اشك پر كرده است


 

نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 20:31 توسط سکوت|


Design By : Night Skin