S ilence
زندگی شاید همین باشد
تولد، سفری به غربت زندگی، به امید مرگ دوباره و محبت را در گرداب نفرت غرق نمودند چه گمشدگانی که آمدند، بی آنکه دوباره پیدا شوند ساکت و مبهم، غروب کردند، بیآنکه طلوعی داشته باشند... ... ت و ل د ! سکوتم را شکستی ، با لبخندت و بعد از آنکه رفتی ، دلم گرفت آهی کشیدم و ناگزیر در جاده های تنگ بی کسی میدویدم ولی افسوس که در آخر راه ، اثری از تو نبود و من خسته و رنجور ،با لبی چون بید لرزان که نشان از یک دل و صد غصه بود با همان بغض همیشه آشکارا و نهان در خویش مردم ! خداوندا ! اگر روزی از عرشت به زمین آیی و لباس فقر بپوشی و برای لقمه نانی غرورت را به زیر پای نامردان بریزی .زمین و آسمان را کفر می گویی خداوندا ! اگر روزی بشر گردی زحال ما خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این ذلت *** کاش هیچکس تنها نبود کاش دیدنت رویا نبود گفته بودی می مانم ولی رفتی و گفتی که اینجا جا نبود من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو ولی بالا نبود یک نفر آمد صدایم کرد و رفت با صدایش آشنایم کرد و رفت پشت پرچین شقایق که رسید ناگهان تنها رهایم کرد و رفت ... چه دلگیره نبودنت ! *** آدمک مرگ همین جاست ، بخند آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست ، بخند دستخطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست ، بخند فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گریه چه زیباست ، بخند صبح فردا به شبت نیست که نیست تازه انگار که فرداست ، بخند راستی آنچه به یادت دادیم پر زدن نیست که درجاست ، بخند آدمک نغمه ی آغاز نخوان به خدا آخر دنیاست ، بخند ... قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟ از کجا وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی، اما، اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند دست بردار از این در وطن خویش غریب قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید که دروغی تو، دروغ که فریبی تو، فریب قاصدک! هان، ولی... آخر... ای وای راستی آیا رفتی با باد؟ با توام، آی! کجا رفتی؟ آی راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی، جایی؟ در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز؟ قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند... *** *** ( اخوان ثالث ) تو به من خندیدی و نمیدانستی من با چه دلهره ای از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید... سیب را دست تو دید. سیب دندان زده از دست تو افتاد بخاک ... و تو رفتی و سالهاست خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت...؟! ( حمید مصدق ) من اينجا خيلي وقت است چشم براه مسافري مانده ام كه انگار هرگز نخواهد آمد و همه دلخوشيم به ترانه ايست كه يكروز اگر بيايد سر خواهم داد من يادم نيست همنفس روزهاي غريب تنهايي كدام روز دلگير در انتهاي كدام رويا پا به را رفتن آنقدر دور شد كه هيچوقت در هيچ خوابي هم ديده مشد من گم مي شوم در خاطره هايم فراموش مي شوم در آرزوهايم و هنوز هم شعر قشنگ روز هاي باراني را زمزمه مي كنم و در اين تنهايي واي اگر باران هم بوي دل انگيز مسافر خسته را برايم به ارمغان نياورد تا ابد چشم براه بي ترانه خواهم ماند بي ترانه خواهم رفت ...!؟
امید را در سراب محبت به خاک سپردهاند


آدمک آخر دنیاست ، بخند

| Design By : Night Skin |


