تبليغاتX
S ilence


S ilence

زندگی شاید همین باشد

دلتنگتم کوچولو ...
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:34 توسط سکوت| |

بازم دوباره، دلم گرفته ...

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 23:18 توسط سکوت| |

خدایا کمک م کن ،

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 13:58 توسط سکوت| |

 

***

***

 

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 1:53 توسط سکوت| |

خدایا این کابوس های هر شب کی تمام میشه ؟!

...

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 21:38 توسط سکوت| |

می دونی دل اسیره
اسیره تا بمیره
می دونی بدون تو
دلم آروم نگیره
می دونی دل تنگ تو
نموده آهنگ تو
ولی بیهوده جوید
بسی بیهوده پوید
به من بگو بی وفا حالا یار که هستی
خزان عمرم رسید نو بهار که هستی
می خوام برم دور دورا دلم طاقت نداره
دست غم تو داره روزهام و می شماره ...
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:4 توسط سکوت| |

 

خدایا کمکم کن ...

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:23 توسط سکوت| |

 

خدایا  کمکم کن ،

 ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 22:5 توسط سکوت| |

 

خدایا کمکم کن ،

 ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 1:48 توسط سکوت| |

 

یه روز سرد پاییزی که باز از غصه لبریزی
میایی با کوله بار غم چه اشکا که نمیریزی
برام با گریه میخونی پشیمونی پشیمونی
دلم میریزه از حرفات تو چشمات میشه زندونی ،
 
شاید جادوی پلک تو با اشکات شونه شه بازم
بپیچه عطر احساست دلم دیوونه شه بازم ،
 
 خیالی جز تو با من نیست بیا قهرا رو پر پر کن
 دلم از سنگ و آهن نیس تو رو بخشیده باور کن ،

 شاید جادوی پلک تو با اشکات شونه شه بازم
بپیچه عطر احساست دلم دیوونه شه بازم
دیگه طاقت نمیاره دل کوچیک داغونم ،


 اگه برگردی از قهرت تو رو میبخشه میدونم ...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 11:19 توسط سکوت| |

 

***

از اول هم من و تو ما نبوديم
من و تو مال يه دنيا نبوديم
از اول هم تو اون سردرگمي ها
ميگفتيم باهميم اما نبوديم
تمومش كن بيا از هم جدا شيم
بيا اينقد تكراري نباشيم
تمومش كن تا همينجا تو يه لحظه
از اين تنهايي با هم رها شيم

تمومش كن ته اين جاده بسته
تهش ماييم كه قلبامون شكسته
بگو اينجا كجاي قصه ماست
نگا كن اول راهيم و خسته
نترس از اين كه حرفام دلنشين نيست
تموم سهم ما از عشق اين نيست
ما عشق اول هم بوديم اما
هميشه عشق اول بهترين نيست


تمومش كن بيا از هم جدا شيم
بيا اينقد تكراري نباشيم
تمومش كن تا همينجا تو يه لحظه
از اين تنهايي با هم رها شيم

تمومش كن ته اين جاده بسته
تهش ماييم كه قلبامون شكسته
بگو اينجا كجاي قصه ماست
نگا كن اول راهيم و خسته
تمومش كن بيا از هم جدا شيم
بيا اينقد تكراري نباشيم
تمومش كن تا همينجا تو يه لحظه
از اين تنهايي با هم رها شيم ...

***

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 0:3 توسط سکوت| |

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 23:33 توسط سکوت| |

 

***

***

اونکه یه وقتی ، تنها کسم بود
تنها پناه ، دل بی کسم بود
تنهام گذاشت رفت ، رفت از کنارم
از درد دوریش ، من بیقرارم

خیال میکردم ، پیشم میمونه
ترانه عشق ، واسم میخونه
خیال می کردم ، یه همزبونه
نمیدونستم ، نامهربونـــــــــه

با اینکه رفته ، اما هنوزم
از داغ عشقش ، دارم میسوزم
فکر و خیالش ، همش باهامه
هرجا که میرم ، جلو چشامه

دلم میخواد تا ، دووم بیارم
رو درد دوریش ، مرحم بزارم
اما نمیشه ، راهی ندارم
نمیتونم من ، طاقت بیارم

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 21:34 توسط سکوت| |

 

***

***

خيال کردم تو هم درد آشنايی

به دل گفتم تو هم همرنگ مايی

خيال کردم تو هم در وادی عشق

اسير حسرت و رنج وبلايی

ندونستم تو بی مهر و وفایی

نفهمیدم گرفتار هوايی

ندونستم پس دیدار شیرین

نهفته چهره ی تلخ جدایی

تو که گفتی دلت عاشقترينه

دلت عاشقترين قلب زمينه

همیشه مهربونه با دل من

برای این قلب تنهام همنشینه

چرا پس دل به تیر بی وفایی

شده قربانی بی خون بهایی

نفهمیدی امید نا امیدی

رها کردی دلم رفتی کجایی

ز بس آزار دادی روز و شب دل

دل دیووانه ام آخر شد عاقل

دل غافل شد عاقل دست بردار

ز امید خیالی خام و باطل

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 20:23 توسط سکوت| |

 

***

***

 نه می بینم ،

         نه می شنوم،

               و نه حتی می خواهم ،                

باید نشست ...

منتظر بود ،

   و گاهی شانه ایی بالا انداخت ...

   چه می شد اگر گاهی , فقط گاهی زندگی به راه ما می رفت ؟!

نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:32 توسط سکوت| |

 

***

***

خیلی دلم گرفته از ،

                            خیــــــــــــلی ها ... !

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 0:46 توسط سکوت| |

***

***

   اُ ق ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 22:42 توسط سکوت| |

 

***

***

رفتنت ،

موج غریبی است

     که دل می شکند ...

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 0:54 توسط سکوت| |

 

***
***
 
یک شب مهتابی از این تنگنای ،
 
برفراز کوهها پرمی زنم
 
   می گذارم می روم
 
        ناله ی خود می برم
 
           دردسر کم می کنم ...
 
نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 2:24 توسط سکوت| |

 

درد هایم را برایت گفته ام ،

بشنو اینک این

            سکــوت تــلـخ را ...

نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 1:30 توسط سکوت| |

 

***

***

تا خیالت به سرم می زنه گریم می گیره ،

آروم آروم ،

          دل تنگم ،

داره بی تو میمیره ... .

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 1:44 توسط سکوت| |

 

***

***

i Won't Forgive yOU  

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 23:34 توسط سکوت| |

 

***

***

ای سراپا همه ناز

رفتنت را به خدا آمدنی نیست دگر

تو نخواهی آمد

بی جهت منتظر معجزه ام ...

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 12:37 توسط سکوت| |

 

***

***

 

خداحافظ ای شعر شب های روشن

خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای ابیه روشنه عشق

خداحافظ ای عطره شعره شبانه

خداحافظ ای همنشینه همیشه

خداحافظ ای داغه بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را میسپارم به دل های خسته

تو را میسپارم به مینایه مهتاب

تو را میسپارم به دامانه دریا

اگر شب نشینم اگر شمع شکسته

تو را میسپارم به رویایه فردا

به شب میسپارم تورا تا نسوزد

به دل میسپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه ی وازه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ وباره دله من

خداحافظ ای سایه ساره همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهاره همیشه


 

نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 19:33 توسط سکوت| |

 

***

***

شب از نیمه می گذرد و من هنوز نیمه دیگرم را نیافته ام همان نیمه که در تو حلول کرده بود...!

چگونه ارام گیرد این تلاطم بی تو ... ؟!

...

 

به یاد چشم های تو...

طنین مهربان تو...

وشوق کودکانه ات ،

من از تو تا ستاره ها در انتظار بوده ام...

چه بی قرار بوده ام...

مرا چه می شود اگر تو را از ان خود کنم...

تو را چه می شود اگر مرا دلیل خود کنی ،

چه انتظار باطلی...

چه اشتباه کهنه ای...

که من به من نمی رسم و تو همیشه در منی... !

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 3:28 توسط سکوت| |

 

 

***

***

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 1:21 توسط سکوت| |

 

***

***

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:38 توسط سکوت| |

 

 

***

        امروز تولد توست ...


                                            نازنینم ،

                                                 لمس بودنت مبارک ...

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 15:57 توسط سکوت| |

 

 

***

***

آه ، آن روز ها چه قدر خوب بودی ...

ساده و مهربان ،

زلال و جاری ،

تمام حرفهایت طعم محبت می داد

گفتی برای دیدنت ،

حساب ثانیه به ثانیه را دارم ،

دلم برایت تنگ شده ،

زود تر بیا ... !

فکر می کردم ،

که تنها من هستم

که دلتنگ میشوم و تو هیچ ،

چه قدر پوچ می اندیشیدم ...

آه ، چه قدر خوب بود

اگر

همیشه این گونه بودی ... !

 

 پ.ن : 

مهربانم ، نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت !

 

نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 4:0 توسط سکوت| |

 

هی فلانی ، زندگی شاید همین باشد ...

یک فریب ساده و کوچک ،

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را ،

جز با او و جز برای او نمیخواهی ...

.

من گمانم زندگی باید همین باشد ...

 

نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 21:24 توسط سکوت| |

 

 

***

***

نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 23:19 توسط سکوت| |

 

پروردگــــار من !

من آنم که بدی کردم ، من آنم که گناه کردم
من آنم که به بدی همت گماشتم
من آنم که در جهالت غوطه ور شدم
من آنم که غفلت کردم
من آنم که پیمان بستم و شکستم
من آنم که بد عهدی کردم ...
و ... اکنون بازگشته ام .
باز آمده ام با کوله باری از گناه و اقرار به گناه .
پس تو در گذر ای خدای من !

خدای من !
این منم و پستی و فرومایگی ام
و این تویی با بزرگی و کرامتت
از من این می سزد و از تو آن ...
چگونه ممکن است به ورطه نومیدی بیفتم حالیکه تو مهربان و صمیمی جویای حال منی .


خدای من !
تو چقدر با من مهربانی با این جهالت عظیمی که من بدان مبتلایم !
تو چقدر درگذرنده و بخشنده ای با این همه کار بد که من می کنم و اینهمه زشتی کردار که من دارم.


خدای من !
تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که من از تو گرفته ام.

...

خدای من !
مرا از سیطره ذلتبار نفس نجات ده و پیش از آنکه خاک گور بر اندامم بنشیند از شک و شرک رهایی ام بخش.

 

الهی العفو ...


 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 1:4 توسط سکوت| |

 

 

***

***

 . من کنت ُ مولاه فهذا علــــی ٌ مولاه .

 

 

.:- علی جان ولایتت مبــــــــــارک ...   

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 23:45 توسط سکوت| |

 

مهدیا ! ...

برگ برگ روزهای عمرم را بی مهابا, از پس هم ورق می زنم.

در انتظار امدنت, سالها را یکایک بر لوح دلم حکاکی می کنم.

هزار و صد و هفتاد و یک لاله در دلهای هجران دیده روئیده است.

***

***

الهی العفو ...

  

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 21:27 توسط سکوت| |

 

خدای من ،

خسته ام ...

سخت محتاج توام ...

آنقدر که یارای گفتنش نیست .

خدایا ... !

خدایا ...... !

خدایا ......... !

سخت محتاج مهرو عشق توام ! ... سخت ...

مهربانا !

دلتنگ شده ام ...

اشک ها باز مهمان دو چشم همیشه منتظرم شده اند ...

آه !

اشک های من ! ... می خواهمتان که از سر شوق مهمان همیشگی چشمانم شوید !

خداوندگار مهر ...

عشقی راستین و پاک ...

صداقتی ناب و ابدی ...

آرامشی ژرف در قلب و جانم ...

را به من هدیه بده ! ... ای مهربانترین ... ای ناب تر از هر ناب ...

اوج نیازم را دریاب جانا !

تمنای وجودم را دریاب بزرگوار من !

دیدگان سرشار از عشق و انتظار و امیدم را احساس کن خدای من ... خدای من ...

تو را قسم به همه عظمت و جلالت !

بر من رحم کن ...

لطف و عنایت همیشگی ات را از من دریغ مدار ای همه خوبی و مهر .

ای بزرگوار مهربان  ...

***

***

.

همه امیدم تویی .

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 0:0 توسط سکوت| |

 

مهربان !

روز تولد تو. روز تکرار بي امان عشق است در دل خسته ام .

خسته از روزهاي بي تو بودن .خسته از روز هاي سرد و بي رحم جدايي ها .

 روز تولد تو روز ميلاد عشق است ، عشقي پاک چون پاکي دل و چشمانت .

 من ع ش ق را سال ها بود که جستجو مي کردم و اکنون آن را در پاکي نگاهت يافته ام .

تو ای سفير روشنايي ها و پيک مهرباني ها ، تو را سال ها گم کرده بودم ،

 و اکنون در زاد روز تولدت باز يافته ام ، اي فرشته ي کوچک خوشبختي من .

 امشب در آستانه ي پــــــــانزده سالگي ات به ميهماني ستاره ها رفتم ام

 سراغت را از آنان گرفتم ، با چشمان چشمک زن خود ماه را نشانم دادند ...

 آنان نيز چون من مي دانند که تو مثل گل و ماه پاکي

 و من يقين دارم امشب ستاره ها خواب تورا خواهند ديد .

 چون از مهرباني تو با آنها صحبت کرده ام ...

 

حالا اينقدر دلم بلند صدايت مي زند که ... آنقدر عجيب نزديکم به تو ...که ..  .. همين ! .. حقيقت دارد ...

تو را .. دوست مي دارم .

 

 نازنينم تولدت مبارک.

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 0:0 توسط سکوت| |

 

 

نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 18:54 توسط سکوت| |

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 3:40 توسط سکوت| |

 

***

کسی ما را نمی جوید.

کسی ما را نمی پرسد.کسی تنهایی ما را نمی گرید.

دلم در حسرت یک دست

دلم در حسرت یک دوست

دلم در حسرت یک بی ریای مهربان مانده ست.

کدامین یار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی؟

کدامین آشنا آیا

به جشن چلچراغ عشق دعوت می کند ما را؟

و اما با توام!

ای آنکه

مثل من

تنهای تنهایی .

تو که حتی شبی را هم

به خواب من نمی آیی.

تو حتی روزهای تلخ نامردی

نگاهت را

التیام دستهایت را دریغ از ما نمی کردی.

من امشب از تمام خاطراتم

با تو خواهم گفت.

من امشب با تمام کودکی هایم

برایت اشک خواهم ریخت.

من امشب

دفتر تقویم عمرم را

به دست عاصی دریای نا آرام خواهم داد.

همان دریا که می گفتی

تو را در من تجلی می کند ای دوست.

همان دریا که بغض شکوه هایم

در گلوی موج خیزش زخم بر میداشت.

و اما با توام!

ای آنکه 

مثل من تنهای تنهایی.

کدامین یار ما را می برد

تا انتهای باغ بارانی ...

 

.: وقتي نگاه مهربانت را به اعماق طوفاني درونم دوختي

 روياي بودنت را بار ديگر حس كردم 

رويايي كه در امواج تنهايي ام گمشده بود

رويايي كه آرامشي بي انتها را برايم به ارمغان آورده بود.

اما تو نمي دانستي

نمي دانستي كه اين درياي طوفاني ثانيه ها را براي شنيدن آواي تو مي شمارد

نمي دانستي

تو نمی دانستی و من بی تو رفتم

رفتم تا در گرمای لبخند نگاه تو زندگی را فراموش کنم :.

 

نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 2:53 توسط سکوت| |

 

***

محبوب من تا تو بیایی در امتداد سکوت

در حاشیه ی کبود زخم پرسه خواهم زد

دیریست که با گلبوته ی خیال تو در کوچه های

خالی ذهنم به انتظار نشسته ام

ای پر کشیده از افق چشمان من

به من بگو تا تو بیایی

شکفتن پیچکها را با که بگویم ؟!

واواز پیچکها را با که بخوانم ؟!

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 1:18 توسط سکوت| |

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:56 توسط سکوت| |

 

از پس خستگى هآى بى پايان خويش
 
عبور خواهم كرد

مرگ از آن سوي تنهايي

با چشماني سياه و غبار آلود

به روي ديروز هاي بي برگشت

لبخند مي زند

نمي داند كه براي با او همگام شدن

نيازي به اين هم كنار و كرشمه نيست !

كافي است انتهاي راه رفته ام را

نگاهي بيندازد

من مدت هاست كه مرده ام !!!

....

همين ...

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 2:5 توسط سکوت| |

 

چرا اینگونه ای ؟ مگر تو را اینگونه خلق کرده بودم ؟

تو همانی نیستی که من از روح خودم در خاکت دمیدم و نماینده ام بر زمین قرارت دادم ؟

پس چرا اینگونه ای ؟ مگر یادت رفته نبودی و یادت کردم ؟ مگر یادت رفته در سکوت بودی و تو را خواندم ؟مگر یادت رفته عاشقانه صدایت زدم ؟ مگر یادت رفته آن دم که از گل تو را پروریدم ؟ مگر یادت رفته دمی دیگر تو را باز خواهم خواند ؟ مگر .... ؟ "

کدامین پرسش خدای را می توانی پاسخگو باشی ؟

راست می گوید . یادم هست . آن روز خاکم را دمید چندان که نیرو گرفتم . و سپس به فرشتگان درگاهش گفت که سجده ام کنند . یادم هست .مگر من که بودم که شیطان به خاطر سجده نکردنم از او رانده شد ؟!

مگر من اینگونه بودم ؟ نه . نبودم . پاک بودم . پاک چون روح پاک او .

و چه شد که حالا ....

شاید فراموش کردم انسان بودن را .

اما من هنوز خلیفه ی اویم . چه مسوولیتی سنگین ! چه اندازه بزرگ است و چقدر هولناک ؟! اما چه زیباست ! نماینده ی اویم . از اویم . دستان او مرا پرورید .

و حال باید یادم باشد که حرمت دستان او را حفظ کنم ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 22:34 توسط سکوت| |

 

 

 

***


مهربان !

تولدت مبارک. آرزوی زندگی آرامی را برايت دارم که در آن بتوانی عشق بورزی و چيزی به اين جهان تاريک

بيفزايی.آن چه در زندگی برای من مهم است شادی است.هيچ چيزی نبايد شادی را برآشوبد حتا عشق.

و عشق اگر شادی نياورد عشق نيست. عشق از آن جان‌های آزاده‌ای است که زندگی را با خردورزی

تحمل‌پذير کرده‌اند.

همه خوبی‌ها را برايت آرزو می‌کنم...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 22:16 توسط سکوت|

 

 

***

 

به من بگو...

به من بگو که چگونه دست‌هایت را از هم می‌گشایی بی هیچ هراسی و در مسیر باد می‌ایستی و

گل‌های مریم را پرپر

می‌کنی، در آرزوی کودکانه‌ آنکه، جهان پیرامونت را عطر مریم پر کند؟

به من بگو که چگونه مرگ را پس می‌زنی و صدای خودت را که در میان این همه صدا گم شده است،

دوباره می‌شنوی و فریاد

می‌کنی؟

به من بگو از کدام شبنم سیراب و در کدام مه غرق شده‌ای که خاطرهُ خیس حضورت، چشمان مرا

نمناک‌تر از همیشه می‌کند؟

به من بگو چگونه است که پاییز تو را از من می‌گیرد، اما تو تمامی زمستان در کنار من می نشینی تا در

بهار با هم به تماشای

بنفشه‌ها و شب بوها بنشینیم؟

به من بگو...

به من بگو چگونه است...

چگونه است که یک دسته گل مریم باز هم جهان را از عطر حضور تو سرشار می کند؟

به من چیزی بگو...

دلم تنگ توست.

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 18:10 توسط سکوت| |

 

***

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 17:3 توسط سکوت| |

 

 

 

خدايا :

انديشه و احساس مرا در سطحي پايين ميار كه زرنگيهاي حقير وپستي هاي نكبت بارو پليد شبه

آدمهاي اندك را متوجه شوم ،چه، دوست تر مي دارم بزرگواري گول خور باشم تا ،همچون اينان

كوچكواري گول زن ...

.: علی شریعتی :.

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 13:18 توسط سکوت|

 

به ديدارم بيا هر شب

در اين تنهايي تنها و تاريک خدا مانند

دلم تنگ است.

بيا اي روشن ...  اي روشنتر از لبخند

شبم را روز کن در زير سرپوش سياهي ها

دلم تنگ است.

بيا بنگر چه غمگين و غريبانه    

در اين ايوان سرپوشيده وين تالاب مالامال

دلي خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهي ها

و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي.

شب افتاده است و من تنها و تاريکم ....

و در ايوان من ديريست

در خوابند

پرستوها و ماهي ها و آن نيلوفر آبی

بيا اي مهربان با من !

بيا اي ياد مهتابي !

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 18:9 توسط سکوت| |

 

 

 

 

آكنده از خشمم

آميخته با فرياد

مي خواهم بزنم بزرگترين سيليم را در گوش بشريت

و تف كنم در صورت هرچه كج فهميست

در اين پاييز دلمرده كوير

كه حتي خش خش برگهاي زرد چناراز من رو گردانده اند

خشماگينم

به مرگ مي انديشم

و راه انتخاب آن

از دوستان بريده ام

و از عزيزان خسته ام

مي خواهم بروم

ازين شهر ازين ديار

از ميان هر كه مي شناسم

به كجا

نمي دانم

به چه قصد

تنهايي

دلم اما تنگ است

دوستشان دارم

آنهارا كه نمي فهممشان

و دلم اينجاست در همين كنج سياه در به دري

همينجا كه آزادي من را به صليب كشيدند

و هنوز سوزش تازيانه را بر پشتم احساس مي كنم

و من باز هم مي مانم

كه بخوانم

كه بخندم

كه بگويم

با آنكه خسته ام دوستتان دارم ...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 16:32 توسط سکوت| |

 

...

با همين چشم ، همين دل

دلم ديد و چشمم مي گويد

آن قدر كه زيبايي رنگارنگ است ،‌هيچ چيز نيست

زيرا همه چيز زيباست ،‌زياست ،‌زيباست

و هيچ چيز همه چيز نيست

و با همين دل ، همين چشم

چشمم ديد ، دلم مي گويد

آن قد كه زشتي گوناگون است ،‌هيچ چيز نيست

زيرا همه چيز زشت است ،‌ زشت است ،‌ زشت است

و هيچ چيز همه چيز نيست

زيبا و زشت ، همه چيز و هيچ چيز

وهيچ ، هيچ ، هيچ ، اما

با همين چشم ها و دلم

هميشه من يك آرزو دارم

كه آن شايد از همه آرزوهايم كوچكتر است

از همه كوچكتر

و با همين دلو چشمم

هميشه من يك آرزو دارم

كه آن شايد از همه آرزوهايم بزرگتر است

از همه بزرگتر

شايد همه آرزوها بزرگند ، شايد همه كوچك

و من هميشه يك آرزو دارم

با همين دل

و چشمهايم

هميشه ...

.: اخوان ثالث :.

 
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 11:49 توسط سکوت| |


Design By : Night Skin